نمی دونم این خوره چیه که این روزا افتاده به جونم که عکسای قدیمی رو نگاه میکنم و بغض میکنم.
حالا خیلی باری که به دوش میکشیدم از گذشته سبک بود حالا دارم سنگین ترش هم میکنم هعیییی
چی فکر میکردیم و چی شد
آخه چرا من انقدر تو رها کردن گذشته ناتوانم؟چرا انقدر اندوه آینده رو دارم؟چرا اینقدر  میترسم ؟ چرا تجربه های گذشته رهام نمی کنن؟ چرا هی قدمام سست میشن ؟ خدایا. بیش از هرکسی الان به تو نیاز دارم که من رو روی پاهات بنشونی و موهامو نوازش کنی و بگی حواست به همه چی هست بگی خوب میشه درست میشه. هیوا احتیاجت داره.
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهٔ ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها ، همچون انبوه عزاداران
لحظهٔ باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن ، هیچ .
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان ، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش های لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
شعر از فروغ فرخزاد 

اندر احوالات بیفر اگزم !

باد ما را خواهد برد...

ما را همه شب نمیبرد خواب....

؟ ,شب ,، ,باد ,گذشته ,رو ,در شب ,باد ما ,ما را ,خواهد برد ,ظلمت را

مشخصات

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

سایت اصلی آی آر تور|IRTOUR جِهاد کبـــــیر آموزش آشپزی در تبریز،آموزش خیاطی در تبریز چرتک بلاگ محیط زیست یو پی اس در تبریز رصد فکر ClinicRavan Mehraban تبلیغات کامپک